برادر محسن پرویز و آثار صادق هدایت
در حال حاضر که داریم تنمان را برای دور دوم ریاست جمهوری الفنون صابون میزنیم و سعی میکنیم به مغولتازی کیهانیها در عرصه فرهنگ عادت کنیم، شنیدن خبر حذف کتابهای صادق هدایت از نمایشگاه کتاب، چندان هم ناگوار یا غیرمنتظره به حساب نمیآید.
اما بد نیست ببینیم کسانی که کتابهای صادق هدایت را از نمایشگاه جمعآوری چه جور آدمهایی هستند و چگونه فکر میکنند.
رئیس نمایشگاه کتاب تهران و معاون فرهنگی وزیر ارشاد، کسی است به اسم دکتر محسن پرویز. متولد 42 است و دکترای پزشکی دارد از دانشگاه بهشتی و سابقهی ادبیاش هم تا جایی که در رزومهاش آمده، چیزی است در حد 6-7 مقاله و یک داستان کوتاه به نام «عبدالله» و یک شعر با عنوان «گنجشک و غربیل و ستاره»

جناب پرویز از همپالکیهای محمد رضا سرشار است و خزانهداری انجمن کذایی قلم را به عهده دارد و در جلسات نقد ادبی حوزه هنری حضور مستمری داشته و گاهی اداره کنندهی جلسه هم بوده.
اگر داستان «علویه خانم» صادق هدایت را خواندهاید (دانلود)، بروید و جریان نقد این داستان را در یکی از همان جلسهها بخوانید (+) و خصوصا از نظرات برادر پرویز استفاده کنید و سطح درک ایشان را از داستانی مثل علویه خانم ببینید و لذت ببرید!
درود
رفتار دوستان و همفکران وزیر ارشاد بقدری تنگ نظرانه هستش که خودی هاشون رو فیلتر و سانسور میکنه چه برسه به هدایت بزرگترین نویسنده عصر ما.
بنظرم این جمع کردن کتابها بیشتر برای تولید تنش بصورت هدفمنده وگرنه یعنی تو این همه مدت نمیدونستن هدایت چه نوع قلمی داشته؟!
خرم باشی.
8paa
می 5, 2008 at 3:12 ب.ظ
ای بابا چه توقعی داری وقتی وزیر ارشاد می گه ما سانسور می کنیم چون مردم نمی فهمند ! چه توقعی داری از اینا!
سجاد
می 5, 2008 at 6:29 ب.ظ
جناب استاد ورد پرس میشه یه راهی به من یاد بدین که آرشیو بلاگفامو بیارم تو وردپرس؟؟ البته فکر کنم خودتم بلد نبودی وگرنه میوردی!! ولی حالا اگه فهمیدی به منم بگو…
این از اون کامنتهای سرسری نیستا!!! مطلبتو خوندم… ولی دیگه این مسئولان بیشعور که هر کاری میکنن که حرص آدمو درآرن انقدر زیاد شدن که اگه بخوای کاراشونو بنویسی باید یه وبلاگ تخصصی دیگه باز کنی
راستی یه یکی دو روزه که اسم وبلاگتو تو لیست وبلاگایی که بیشترین رشد رو داشتند میبینم… انقدر خوشحال میشم… دلم میخواد هی به همه بگم این دوست منه!!!
یه سرچ دنبال بلاگفا و وردپرس و import بکن، یه راههای دردناکی پیدا میشه
یعنی باید یه ورد پرس local نصب کنی، بعد پستهاتو ده تا ده تا از فید بلاگفا ببری توی اون، بعد از اونجا ببری توی وبلاگت!
(گفتم که دردناکه، تازه کامنتهاتم ایمپورت نمیشه)!
من ایشالا یه سنجد فروشی مطمئن اگه پیدا کردم، میخوام یه برنامه برای ایمپورتش بنویسم. خیلی هم کاری نداره
فینگیل بانو
می 5, 2008 at 6:36 ب.ظ
نخست ا ینکه هرکه وارد جرگه سیاست و مملکت داری شود جهت حفظ حکومت خود نیازمند استفاده از ابزار هایی جهت حفظ قدرت خود می باشد که یکی از آنها سانسور می باشد شما هم بودیدهمین حکایت جاری می شد باور ندارین در خانه خود می توانید امتحان کنید اما امتحان آن سبب ضرر میباشد و توصیه نمی شود حال اینکه این برادر سوات دارد یا نی در اصل قضیهتفاوت چندانی نمی کند مگر با سواد هاش چه گلی می زنندکه این بابا بی سوات خوب اصلا همه که دکتر نمی شن یه دکی دریم برای همه کافیه شکر کنین که درجه اش از نوعدیگر نیست اونوقت نمایشگاه کتاب جای دیگه و محتوی کتاب ها هم …
mehrankarzari
می 6, 2008 at 7:38 ق.ظ
من گفتم شما چرا انقدر دیر به دیر میای سر می زنی. سر هم که می زنی کامنت هات رو خصوصی میذاری! هان فهمیدمممم!! الان این کامنت فینگیل رو خوندم فهمیدم ها؟! انقدرها هم من باهوش نبودم از اون اول ترها!
یه زمانی دوست دوران جاهلیت و خامی بنده بوده! هان هان!! 
شما دارید کلی آدم معروف میشید دیگه خجالت می کشید بگید این پرنسس حیوون باز!
این مطلبتون رو هم خوندم. والا چی بگم؟ خنگن دیگه. نفهم و خر هم هستن. ولی خب یه چیزی هم هستا؟ از ماست که بر ماست. تا وختی مردم ما عین گوسفند رفتار می کنن توقعی نیست که از چوب چوپانشون گله ایی کنن.
من اینقدر حواسم به تشریح مراحل مهاجرت از بلاگفا به وردپرس بود که جمله آخر کامنت فینگیل بانو رو ندیدم و کامنت تو رو که خوندم کلی گیج شدم که این پرنسس ح چی داره میگه؟ [نیشخند]
در مورد بچه معروف شدن و این حرفها هم عرض کنم خدمتتون که از قدیم گفتن ویزیتور مثل چرک کف دسته! میاد و میره! دوستای خوبن که برای آدم میمونن! [خونسرد][گل]
(این قسمت کامنت رو اومدم توی بلاگفا بذارم میگه امکان درج نظر وجود ندارد، چقدر آخه من التماس کنم بیا وردپرس؟)
در مورد قضیه از ماست که بر ماست، مساله گله و شکایت نیست، مساله اینه که درک کنیم کسایی که مصدر کار هستن کین و چه جوری فکر میکنن
پرنسس
می 6, 2008 at 10:34 ق.ظ
من یه بار یه چیزی دیدم که قلبم وسط خیابون داشت می ترکید. سال 82 تو خیابون وزرا، یه دست فروش، کتابهای هدایت رو حراج کرده بود و داشت خیلی ارزون می فروخت. درست بالا سرش روی دیوار یه آگهی بود که یه شماره موبایل بود و زیرش نوشته بود : « فال قهوه» اون وقتها هم مثل الآن نبود که هر کس تو دستش سه چهار خط موبایل داشته باشه. با خودم فکر کردم یه نفر پدرش دراومده یه عمر خودشو کشته تا شده هدایت. یه نفر دیگه هم یه فنجون قهوه و کلی اراجیف رو می فروشه حداقل پنج شش هزار تومن… در به در دنبال فال قهوه می ریم ولی کتابهای هدایت رو یا اصلاً کتاب رو چقدر بابتش پول می دیم؟ پولمونو تو جیب کیا می ریزیم؟ البته من خودم شاید یه جاهایی با هدایت هم عقیده نباشم ولی این از « صادق هدایت» بودن اون کم نمی کنه.
سورملینا
می 6, 2008 at 4:02 ب.ظ