نوشته‌های بی‌خواننده

یادداشت‌های روزمره‌ی ما، بدون هیچ قید خاصی

جنایات تازه رامین و کارآگاه بهمنی

with 7 comments

از سابقه‌ی سیاه رامین در سر کار گذاشتن آدم‌های بی‌گناه که مطلع هستید… مدتی است کارآگاه بهمنی هم در اثر همنشینی با رامین، اخلاقش خراب شده و بطور فعالانه‌ای در امور مربوط به اسکل‌سازی ملّت شراکت می‌کند.

ما همکاری داریم که اسمش مسعود نیست ولی شما فرض کنید اسمش مسعود است. این مسعود مشاور پاره‌وقت شرکت است و تازگی‌ها خیلی کم به شرکت سر می‌زند. از قضا هر وقت هم که سر و کله‌اش این طرف‌ها پیدا می‌شود، شرکت دارد حقوقی، کارانه‌ای، پاداشی، چیزی می‌دهد. ما هم هر وقت که مسعود را این طرف‌ها می‌بینیم برایش دست می‌گیریم که: «چه خبره؟ باز پول میدن؟!»

یکی از دفعاتی که مسعود پیدایش شده بود، کارآگاه تازه از جشنواره‌ی سیب‌زمینی‌خوری محک برگشته بود و خیلی توی جوّ خیریه و انفاق و حمایت و این جور کارها بود و چند تا از فرم‌های یاری محک را هم گرفته بود و آورده بود. از قضا همان روزی که مسعود آمد هم، شرکت به نمی‌دانم چه مناسبتی، یک کارت خرید 50 هزار تومانی به همه پاداش داده بود. کارآگاه مسعود بینوا را خِفت کرد که بیا و این 50 هزار تومانت را کمک کن به کودکان سرطانی . خلاصه کمی کل‌کل کردند و آخرش مسعود برای اینکه خِفتش آزاد شود، یکی از آن فرم‌ها را پر کرد و داد دست کارآگاه.

چند روز پیش رامین و کارآگاه در یک توطئه‌ی مشترک، تصمیم گرفتند مسعود بینوا را سر کار بگذارند. رامین گوشی را برداشت و زنگ زد به موبایل مسعود که «من اصغرزاده هستم از موسسه‌ی محک!». برای اینکه Caller ID هم مزاحمتی ایجاد نکند، زنگ زده بوده به یکی از دوستان کارآگاه و او تلفنش‌شان را فوروارد کرده روی موبایل مسعود و به این دوست کارآگاه هم سپرده‌اند که اگر مسعود نامی زنگ زد، بگو که اینجا محک است!

خلاصه که مسعود شک می‌کند به صدای رامین و یکی دو تا متلک هم می‌پراند ولی رامین آنقدر محکم و مطمئن حرف می‌زند که بنده‌ی خدا شکّ‌اش برطرف می‌شود و خیال می‌کند واقعا از طرف محک زنگ زده‌اند که بگویند چرا فرم پر کرده‌ای ولی کمک نکرده‌ای؟! بعد از مکالمه هم برای محکم‌کاری زنگ می‌زند به همان Caller ID و رفیق کارآگاه هم تلفن را برمی‌دارد و می‌گوید: «موسسه‌ی محک بفرمایید!».

دیروز مسعود با قیافه‌ی نادم و پشیمانی آمده بود شرکت و بعد از کلی مِن‌مِن با شرم و حیا به کارآگاه گفت که از محک زنگ زده بوده‌اند و چنین و چنان و کارآگاه هم کلی سرزنش‌اش کرد که چرا اینطوری گفتی و …. الان هم احتمالا مسعود بینوا در فکر این است که جوری از دل آقای اصغرزاده در بیاورد و عذر بخواهد از اینکه او را با رامین اشتباه گرفته است!

Written by علی گنجه ای

آگوست 19, 2008 روی 9:56 ق.ظ

ارسال شده در از روزمره‌ی زندگی

7 نظر

Subscribe to comments with RSS.

  1. به مناسبت روز مادر و زن بود که کارت دادن

    شهنام

    آگوست 19, 2008 at 10:11 ق.ظ

  2. فکر کردم فقط خودم و برادرهام مردم رو می ذاریم سر کار. پس شما هم بعله ؟؟؟؟؟؟!!!!!

    سورملینا

    آگوست 19, 2008 at 10:15 ق.ظ

  3. سلام.
    من به شدت این پست رو تکذیب می کنم. تازه می فهم که این سرشار و پورپیرار و سلحشور هم بی گناهن این علی از خودش حرف در میاره .

    علیرضا

    آگوست 19, 2008 at 10:37 ق.ظ

  4. خوشمان آمد. علاقه مند شديم به دوستانتان. به همگي سلام برسون

    ابراهيم

    آگوست 19, 2008 at 1:24 ب.ظ

  5. من به شدت آقای علیرضا را درک میکنم چون من هر روز همین اتفاق برایم میافتد چون در جوار خانم سورملینا هستم و به شدت مورد اتهام ایشان قرار میگیرم .
    من تازه با این محک آشنا شدم ولی واقعاً کمک به کودکان سرطانی واجب تر از هر چیزی است چون از نزدیک با یکی از آنها آشنا هستم . آدم توی این کشور یا باید پول داشته باشد اگه پول نداشته باشد مریض باشد باید کوله بارش را برای اون دنیا آماده کند .

    سعیده

    آگوست 19, 2008 at 2:05 ب.ظ

  6. :) ))) kheyli khandidammmmmmmm
    hala ma gharibe tar haro sare kar mizarim!
    baadesham ke ali agha shoma az zamani ke oomadid wordpress kollan ma blogfayii haro kam tahvil migirid! mano ham ke dige kamtar! chon be emailam ham javab nadadid!
    hala pas haghetoone! man hamchenan ba fingilish miam comment haye toolani mizaram ke chesh dard begirid!!

    princess

    آگوست 19, 2008 at 3:43 ب.ظ

  7. ایول کلی از خاطرات دانشجویی و دانش آموزیم زنده شد(چقد دوستامو سر کار میذاشتم;)

    داود

    آگوست 21, 2008 at 7:21 ب.ظ


يك پاسخ برايش بگذاريد