استفهام انکاری!
پروندهاش را حساب کرده بودم و طبق حساب من، فروردین سال آینده ترخیص میشد. خودش اصرار داشت که خدمتش تمام شده و همین روزها باید ترخیص شود. نگاهی به تخمین خودش انداختم و دیدم 90 روز «کسر بسیج» حساب کرده. قانونی هست که میگوید بسیجیان فعال، به ازای هر سال خدمت در بسیج، 45 روز از خدمت سربازیشان کاسته میشود. اصطلاحا به این کاهش میگویند کسر بسیج. برای اینکه این مدت از خدمت وظیفهی سرباز کسر شود، باید نامهای از فرماندهی ناحیهی بسیج بیاورد.
با لحن استفهام انکاری پرسیدم: «پس نامهی کسرت کو؟». (یعنی تو که نامهی کسر توی پروندهات نداری چرا 90 روز برای خودت حساب کردهای؟) با شوق و ذوق جواب داد: «توی جیبمه!».
خوب که ته و توی قضیه را در آوردم دیدم طرف فکر میکرده همین که برود و نامه را از فرماندهی ناحیهی بسیج بگیرد کافی است و دیگر لازم نیست به کسی تحویلش بدهد!
اسباب کشی
فعلا از وردپرس داتکام اسبابکشی کردم به گنجهای داتکام. همه چیز مرتب است بجز گوگل ریدر که انگار کمی باید کدش را دستکاری کنم. کل قضیهی اسبابکشی دو سه ساعت وقت گرفت که بیشترش هم صرف فارسی کردن قالب شد.
قالب فارسی شدهی ژورنالیست را میگذارم اینجا که اگر کسی به دردش خورد بردارد.
رفتیم…
از وردپرس خیلی راضی بودم ولی این آخرها دیگر کنار آمدن با عقدهی ویرایش قالب و عقدهی گوگل آنالیتیکز و چند عقدهی ریز و درشت دیگر، برایم سخت شده بود.
خلاصه عزمم را جزم کردم و روی هاست جمع و جوری که برای ganjei.com داشتم وردپرس نصب کردم و نوشتههایم را منتقل کردم آنجا.
فعلا اوضاع مرتب است و غیر از اینکه حدود 10 تا از پستهایم در جریان نقل و انتقال دچار مشکلات encoding شدهاند، مشکل دیگری نیست.
قضیهی مهاجرت هم خیلی آسانتر از آنی بود که قبلا تصور میکردم. کل داستان، با احتساب فارسی کردن قالب و نصب پلاگین فارسی وردپرس و یکی دو دستکاری کوچک در سورس، 3 تا چهار ساعت طول کشید.
آدرس جدیدم: http://www.ganjei.com
جنایات تازه رامین و کارآگاه بهمنی
از سابقهی سیاه رامین در سر کار گذاشتن آدمهای بیگناه که مطلع هستید… مدتی است کارآگاه بهمنی هم در اثر همنشینی با رامین، اخلاقش خراب شده و بطور فعالانهای در امور مربوط به اسکلسازی ملّت شراکت میکند.
ما همکاری داریم که اسمش مسعود نیست ولی شما فرض کنید اسمش مسعود است. این مسعود مشاور پارهوقت شرکت است و تازگیها خیلی کم به شرکت سر میزند. از قضا هر وقت هم که سر و کلهاش این طرفها پیدا میشود، شرکت دارد حقوقی، کارانهای، پاداشی، چیزی میدهد. ما هم هر وقت که مسعود را این طرفها میبینیم برایش دست میگیریم که: «چه خبره؟ باز پول میدن؟!»
یکی از دفعاتی که مسعود پیدایش شده بود، کارآگاه تازه از جشنوارهی سیبزمینیخوری محک برگشته بود و خیلی توی جوّ خیریه و انفاق و حمایت و این جور کارها بود و چند تا از فرمهای یاری محک را هم گرفته بود و آورده بود. از قضا همان روزی که مسعود آمد هم، شرکت به نمیدانم چه مناسبتی، یک کارت خرید 50 هزار تومانی به همه پاداش داده بود. کارآگاه مسعود بینوا را خِفت کرد که بیا و این 50 هزار تومانت را کمک کن به کودکان سرطانی . خلاصه کمی کلکل کردند و آخرش مسعود برای اینکه خِفتش آزاد شود، یکی از آن فرمها را پر کرد و داد دست کارآگاه.
چند روز پیش رامین و کارآگاه در یک توطئهی مشترک، تصمیم گرفتند مسعود بینوا را سر کار بگذارند. رامین گوشی را برداشت و زنگ زد به موبایل مسعود که «من اصغرزاده هستم از موسسهی محک!». برای اینکه Caller ID هم مزاحمتی ایجاد نکند، زنگ زده بوده به یکی از دوستان کارآگاه و او تلفنششان را فوروارد کرده روی موبایل مسعود و به این دوست کارآگاه هم سپردهاند که اگر مسعود نامی زنگ زد، بگو که اینجا محک است!
خلاصه که مسعود شک میکند به صدای رامین و یکی دو تا متلک هم میپراند ولی رامین آنقدر محکم و مطمئن حرف میزند که بندهی خدا شکّاش برطرف میشود و خیال میکند واقعا از طرف محک زنگ زدهاند که بگویند چرا فرم پر کردهای ولی کمک نکردهای؟! بعد از مکالمه هم برای محکمکاری زنگ میزند به همان Caller ID و رفیق کارآگاه هم تلفن را برمیدارد و میگوید: «موسسهی محک بفرمایید!».
دیروز مسعود با قیافهی نادم و پشیمانی آمده بود شرکت و بعد از کلی مِنمِن با شرم و حیا به کارآگاه گفت که از محک زنگ زده بودهاند و چنین و چنان و کارآگاه هم کلی سرزنشاش کرد که چرا اینطوری گفتی و …. الان هم احتمالا مسعود بینوا در فکر این است که جوری از دل آقای اصغرزاده در بیاورد و عذر بخواهد از اینکه او را با رامین اشتباه گرفته است!
تو چقدر زشتی!
کس نیاید به پای دیواری / که بر آن صورتت نگار کنند
گر ترا در بهشت باشد جای / دیگران دوزخ اختیار کنند
در باب استدلالهای غریب جناب علیرضا شیرازی
پیش از آنلاین شدن در فکر این بودم که کمی به دوستان وبلاگی خرده بگیرم که چرا لحنتان در مورد علیرضا شیرازی اینقدر تند است ولی وقتی نوشتهی اخیر خودش را خواندم و استدلالهای عجیب و غریبش را چند بار مرور کردم سرم گیج رفت و به فکر افتادم که کاش من هم وارد موج «شیرازیکوبی» شده بودم و چندتا لقب زندانبان و استثمارگر نصیب آقای بلاگفا کرده بودم!
کاری که خیلی اعصاب من را به هم میریزد و کفرم را درمیآورد، دست کم گرفتن مخاطب است و ارائهی دلیلهایی که هم گوینده و هم شنونده میدانند بیربط است.
توی قضیهی «درونریزی از سیستم بلاگفا»، گیرندهی اطلاعات، یعنی کسی که در نهایت فایل XML تولید شده روی کامپیوترش ذخیره میشود، یک کاربر واقعی است که در بلاگفا حساب کاربری دارد و صاحب محتوای تولید شده در آن سرویس است. نوشتههای توی آن وبلاگ بخصوص در بلاگفا مال این کاربر است و حق دارد هر جور که بخواهد با آن رفتار کند. موضوع اصلا این نیست که یک اسکریپت یا یک روبوت دارد اموال بلاگفا را میدزدد و به سایت رقیب منتقل میکند! حالا علیرضا شیرازی 30 ساله، هزار مثال هم بزند که چطور فیسبوک جلوی گوگل را گرفته و فلیکر جلوی فلان سایت دیگر را، اصل موضوع هیچ تغییری نمیکند.
اصلا خود بلاگفا باید خیلی سال پیش سرویس Import/Export را به قابلیتهای مدیریتیاش میافزود و الان که تیم وردپرس فارسی این زحمت را کشیده، شیرازی باید به جای لغز خواندن و آسمان به ریسمان بافتن، تشکر به زبان بیاورد و قدردانی. از کاربران هم عذرخواهی کند که چرا تابحال چنین امکانی برایشان فراهم نبوده و احیانا قولهایی بدهد که تا فلان موقع خودمان هم سرویس مذکور را راه میاندازیم.
علیرضا تویی؟
کارآگاه بهمنی و رامین نهار رفته بودند موسیو. به من هم اصرار کردند که بیا ولی حالش را نداشتم و نهار شرکت را ترجیح دادم اما وقتی برگشتند و جریان را تعریف کردند، کلی حسرت خوردم که چرا نرفتهام!
کارآگاه دوربین برده بود که از ساندویچی و احیانا خود موسیو عکسی بگیرد و بگذارد توی پست مربوطه در میز غذا. ساندویچشان را خوردند و کارآگاه خواسته مقدمه بچیند برای عکس گرفتن و شروع کرده به حرف زدن و همینکه به اینجا رسیده که «توی اینترنت هم نوشتهایم»، موسیو برمیگردد و میپرسد: «علیرضا تویی؟»
فکرش را بکنید که قیافهی کارآگاه آن موقع چقدر دیدن داشته! خصوصا که بلافاصله میبیند که موسیو پرینت آن نوشتهی بخصوص در میز غذا را هم در میآورد و کمی هم گله میکند به خاطر محتوای یکی دو کامنت و علیرضا و رامین هم کلی توضیح میدهند که کامنتها را ما نمینویسیم و خوانندهها مینویسند و … موسیو هم با ناباوری پرسیده که «مگه اینترنت هرکی هرکیه؟ هرکی هرچی دلش میخواد مینویسه؟» (یک امتیاز به نفع من که اصرار داشتم کامنتها بازبینی شوند)
اشکال دیگری هم که به نوشتهشان گرفته این بوده که چرا عکس تزئینی که آنجا گذاشتهاند، همبرگر گرد است و موسیو اصلا نان گرد ندارد.
البته غیر از این دلخوریها، موسیو و شاگردش تعریف کرده بودند که چطور بعد از نوشته شدن آن پست، سر و کلهی مشتریهای غریبهای پیدا شده که «میدیدم این مشتری من نیست … میپرسیدم از اینترنت اومدی؟… میگفت آره!»
شهید لاوازیه!
همان کسی که پارسال انیشتین را مسلمان کرده بود و میگفت او در آخر عمر با آیت الله بروجردی مکاتبهی محرمانه داشته و چه و چه … در این مدت بیکار ننشسته و وبلاگی ساخته و در آن جمع کثیری از دیگر مشاهیر علمی/فرهنگی/سیاسی مغربزمین را نیز مسلمان (معمولا شیعهی دوازده امامی) کرده است!
وبلاگش را بخوانید (اینجا و اینجا) و دریابید که:
جان اف کندی به این دلیل ترور شد که: «میخواست اسلام را به عنوان یک دین واحد جهانی معرفی کند و آیینهای دیگر جهان را از بیخ و بن ریشهکن سازد!» (فعلا شهید جان اف کندی را داشته باشید تا بعد!)
لاوازیه به این دلیل زیر تیغ گیوتین انقلابیون فرانسه رفت که: «اشتباه لاوازیهی بیچاره این بود که علنا ابراز میکرد که مسلمان و شیعه شده بوده است! و انقلاب فرانسه فقط بهانهای بوده برای کشتن این بزرگمردان!» (این هم شهید لاوازیه! چیزی توی مایههای منصور حلاج فرانسه!)
الکساندر فلمینگ (کاشف پنیسیلین) هم از خواندن حدیثی در کتابهای علامه مجلسی به حقانیت اسلام پی میبرد!
خلاصه … نیلز بور و انیشتین و فلمینگ و کندی قصد داشتهاند به رهبری آیت الله بروجردی یک نهضت جهانی اسلامی راه بیاندازند که از بد حادثه آیت الله فوت میکند و این چهار نفر هم همگی به طرز مشکوکی میمیرند!
نویسندهی این اراجیف، شخصی است به اسم (قاعدتا مستعار) «اسکندر جهانگیری» که نمیدانم انگیزهاش چیست و با چه هدفی نزدیک دویست نوشته از این دست، در وبلاگش منتشر کرده؟
