نوشته‌های بی‌خواننده

یادداشت‌های روزمره‌ی ما، بدون هیچ قید خاصی

ذوق رانندگی و خاطرات بی‌گواهینامگی!

with 6 comments

پسرها از همان کودکی ذوق رانندگی دارند و معمولا فردای روز تولد هیجده سالگی باید پشت در آموزشگاه‌های رانندگی و توی شهرک آزمایش دنبال‌شان بگردید.

ذوق رانندگی

نمی‌دانم من خیلی بی‌ذوق بودم یا خیلی تنبل که تصدیق گرفتنم تا بیست و هشت سالگی به تاخیر افتاد و وقتی برای گرفتن گواهینامه‌ی صد تومانی سراغ یکی از آموزشگاه‌ها رفتم، بین بچه‌های هیجده ساله حکم پدربزرگ کلاس را داشتم! کمی هم از این بابت خجالت می‌کشیدم.

توی این فرجه‌ی ده‌ساله هم خیلی خاطره‌های بی‌گواهینامگی دارم! مثلا یکبار داشتم توی خیابان رد می‌شدم، آقایی جلویم را گرفت و گفت که ماشینش روشن نمی‌شود و از من خواست پشت فرمان بنشینم تا او هل بدهد و روشن شود! من هم رویم نشد که بگویم بلد نیستم و نشستم پشت فرمان و فقط شانس آورد که توی سرپایینی ماشینش را به یکی از ماشین‌های پارک شده کنار خیابان نزدم!

یکبار دیگر که همراه دوتا از دخترهای همکارم توی ترافیک گیر افتاده بودیم و در اثر ناشی‌گری راننده، راه یک ماشین دیگر را بسته بودیم، پیاده شدم و از راننده‌ی آن ماشین خواستم کمی عقب برود تا راه هر دومان باز شود! خیلی شاکی و عصبانی گفت «آقا خودت بشین پشت فرمون!» من هم بی اینکه خودم را از تک و تا بیندازم گفتم «نه! تازه گواهینامه گرفته، می‌خوره توی اعتماد به نفسش!»

توی آن آموزشگاه هر کس گیر می‌داد که «شما چند سالتان است؟» و «چطور تا حالا گواهینامه نگرفته‌اید؟» کمی دروغ و دلنگ تحویلش می‌دادم که آن وقت‌ها این آموزشگاه‌ها نبود و برای گواهینامه باید می‌رفتی شهرک آزمایش و از پنج صبح توی صف می‌ایستادی و … خلاصه اینکه کمی از خاطرات دوستان دوره‌ی دانشگاه را که مصیبت‌ها برای تصدیق‌گرفتن کشیدند، به جای خاطرات خودم تعریف می‌کردم و مساله درز گرفته می‌شد.

وقتی کلاس تئوری و شهر تمام شد و رفتیم برای امتحان شهر، (خانم سرهنگ بداخلاقی هم امتحان می‌گرفت) توی صف آقایی هم سن و سال خودم جلوی من بود که خیلی هم استرس داشت… یک دفعه بی‌مقدمه برگشت و مفصل تعریف کرد که هفته‌ی پیش امتحان شهر را داده و قبول شده و فقط شناسنامه همراهش نبوده (دروغ شاخداری است چون سه بار شناسنامه را چک می‌کردند) و سرهنگی که امتحان گرفته گفته هفته‌ی دیگر با شناسنامه‌ات بیا و من فقط مهر قبولی را برایت می‌زنم و برو! …چند خاطره دیگر هم تعریف کرد که چطور در سال‌های پیش هم چندین بار در امتحان شهر قبول شده ولی هر بار به دلیلی نتوانسته تصدیقش را بگیرد.

کاملا برایم قابل درک بود که مثل من (گیرم خیلی بیشتر از من) به خاطر سن بالایش خجالت می‌کشد و دروغ‌هایش هم به همین نسبت شاخدارتر از دروغ‌های من است! فقط کنجکاو بودم که امتحان دادنش را ببینم …

آنروز تا ظهر معطل شدیم و آخرین چهار نفری که توی ماشین نشستند برای امتحان شهر ما بودیم و این بنده‌ی خدا اولین نفر بود که پشت فرمان نشست… چشمتان روز بد نبیند که آنقدر دستپاچه و آشفته بود که فکر می‌کردی دفعه‌ی اولش است پشت ماشین می‌نشیند و ظرف 20-30 ثانیه هم توسط خانم سرهنگ مرخص شد!

Advertisements

Written by علی گنجه ای

آوریل 28, 2008 در 5:54 ب.ظ.

نوشته شده در از خودمان

6 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. آقا واقعاً این بی گواهینامگی خیلی ضایعه! من که با کلی اطمینان، البته با 18 روز فاصله از آخرین جلسه ی تمرینم، رفتم و امتحان دادم و بار اول رد شدم، کلی احساس بد داشتم!

    حمید

    آوریل 28, 2008 at 9:31 ب.ظ.

  2. آخی یادش بخیر که من 3 سال بی گواهی نامه رانندگی کردم و کلی اینور اونور ایران رفتم بعد با چه مکافاتی گواهینامه گرفتم یعنی زورکی بهم دادن

    مهران

    آوریل 29, 2008 at 10:55 ق.ظ.

  3. منم شهرک آزمایش امتحان دادم. اونجا یه دفعه که خاموش می کردی، پرتت می کردند پایین. لامذهب افسره، آدم نمی فهمید چه چوری و کی تاریخ دو هفته بعد رو روی کارتت نوشته!
    یه بار هم که گواهینامه نداشتم، ماشین بابامو دزدیدم و یه دوری زدم البته مامانم هم بود! (عجب دزد با اصالتی ! ) ماشینمون هم هیلمن بود. فرداش وقتی آقای پدر تشریف آوردند، با دیدن فرمان، پی بردند کسی ماشین را برداشته . چون نظم و ترتیب ایشان به گونه ای بود (و هست) که قفل و فرمان ماشین را از یک جهت خاص می بستند. (و ما نمی دانستیم) شانس ما هم ، من برعکس آن بسته بودم. بدتر از آن، اینکه ماشین روشن نشد. چون من سوئیچ را کامل نبسته بودم. در نتیجه باطری خالی شده بود. آن روزگار هم، باطری گرفتن کار حضرت فیل بود چون باید ساعتها توی صف می ایستادی. خلاصه کلام اینکه تا 24 ساعت بنده در منزل اقوام متواری بودم تا مورد خشم پدر واقع نشوم. (اگر می پرسیدند تو بودی؟ می گفتم. و من نمی خواستم با ایشان مواجه شوم که نگویم!) البته مادر را بازجویی می نمودند که بگو کار کی بوده. او هم به حرف نمی آمد. بعدها که ماشین را فروختیم بهش گفتیم.
    پیام اخلاقی : جوونا ! تو رو خدا ماشین ندزدید. یا اگر دزدیدید، اول حسابی به همه چیز دقت کنید و بعد مثل روز اول همه چیز رو مرتب کنید. وگرنه به درد من گرفتار می شوید !!!!

    سورملینا

    آوریل 29, 2008 at 10:56 ق.ظ.

  4. :))
    1- چون بابام نمی ذاشت بدون گواهینامه توی شهر بشینم . (شناسنامه ی من ثبت شده ی اول فروردینه.) من روز پونزدهم فروردین سالی که هیجده سالگیم تموم شد رفتم گواهینامه گرفتم و دفعه اول هم قبول شدم!
    2- از ده یازده سالگی علاوه بر ماشین سواری پشت تراکتور و موتور سیکلت هم نشسته بودم! ( الان هم همچنان گاهی تو خیابون پشت موتور می شینم و چندین بارهم مورد مواخذه ی پلیس قرار گرفتم هر دفعه یه جوری رد کردم! 🙂 )
    3- کلا عشق رانندگی بدجوری مارا می کشت آخر سر! از عنفوان کودکی عاشق ماشین و ماشین سواری و موتور سیکلت و اینا بودم. حالا یکی میاد میگه نرفته گواهینامه بگیره من تعجب می کنم که چطور آخه آدم می تونه …… ؟؟! هان هان هان؟؟؟؟ 🙂
    4- من ماشین دزدی نکردم اما تا دلتون بخواد بنزین دو در کردیم فراوون!

    پرنسس

    آوریل 29, 2008 at 7:22 ب.ظ.

  5. امروز بابای این آقا پسر را تو دانشگاه رویت کردیم! اول به چشمامون شک بردیم گفتیم محمد اینجا چه کار می کنه بعد دیدم نه درست دیدیم !

    سجاد این که آرش نیست!
    پسر یکی از دوستامه!

    سجاد

    آوریل 29, 2008 at 8:49 ب.ظ.

  6. من در سن 20 سالگی تصمیم به گواهینامه گرفتن گرفتم و با اعتماد به نفس کامل بدون هیچ مطالعه ای رفتم امتحان آیین نامه و با 6 اشتباه مردود شدم. بعد فهمیدم از این خبرا نیست رفتم کتاب آیین نامه را گرفتم و خوندم . خوشبختانه دفعه بعد قبول شدم. امتحان شهرم همون دفعه اول قبول شدم

    کتاب آیین نامه جدید رو دیدی چه چیز مفصلی شده؟

    بهنام

    آوریل 30, 2008 at 12:29 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: