نوشته‌های بی‌خواننده

یادداشت‌های روزمره‌ی ما، بدون هیچ قید خاصی

کاپیتان علیرضا اعتمادی

with 8 comments

«سر دفتر عالم معانی عشق است
سر بیت قصیده‌ی جوانی عشق است

ای آنکه نداری خبر از عالم عشق
این نکته بدان که زندگانی عشق است

سروران گرامی، همراهان عزیز، مسافرین محترم پرواز شماره‌ی فلان هواپیمایی ماهان به مقصد کرمان،

در غروبی آرام و دل‌انگیز، من کاپیتان علیرضا اعتمادی به همراه [اسامی کمک خلبان، مهندس پرواز، سرمهماندار و …] ساعتی رو در خدمت شما عزیزان هستیم…»

یک وقتی وسط‌های پرواز، توی همه‌ی پروازها، صدای کاپیتان را می‌شنوید که خوشامد می‌گوید و خیلی رسمی و مودبانه اعلام می‌کند که ارتفاع چقدر است و کی می‌رسیم و هوا چطور است و …. اما این کاپیتان علیرضا اعتمادی با همه فرق داشت!

این جمعه و جمعه‌ی قبلش همراه ماهان مهدوی سفری به کرمان داشتیم برای زیارت مس سرچشمه و برگزاری یک کلاس (خیلی) فشرده… لابلای صحبت‌ها ماهان تعریف کرد که هواپیمایی ماهان خلبان خیلی باحالی دارد که شعر می‌خواند و اهل ذوق است. پنج‌شنبه، همین که کاپیتان شروع کرد به صحبت و گفت «سر دفتر عالم معانی عشق است …» ماهان از جا پرید و ذوق‌زده گفت «خودشه! علی خودشه!».

کاپیتان اعتمادی صدای خیلی گرم و لحن خیلی صمیمی‌ای داشت و شنیدن صحبت‌هایش با وجود اینکه قبلا وصف مفصلش را از زبان ماهان شنیده بودم، خیلی لطف داشت.

خلاصه که کاپیتان گزارش داد بعد از بلند شدن از فرودگاه مهرآباد «با عنایت دوستان مراقبت پرواز گردش به چپ کردیم» و از محدوده‌ی مهرآباد خارج شدیم و الان در محدوده‌ی هوایی انارک در نزدیکی «یزد زیبا و دوست‌داشتی» هستیم و پس از آن به سمت کرمان «مهربان» ادامه مسیر می‌دهیم…

بعد توصیفی از صحنه‌ی روبروی کابین داد که «شبیه نقاشی‌هایی است که در کودکی آرزوی کشیدنش را داشتیم» و «به زودی غروبی زیبا و دل‌انگیز» جای آن را می‌گیرد…

در مورد کرمان اطلاعاتی داد که «در سال 1316 به تقسیمات کشوری پیوسته» و «بلندترین قله‌ی آن هراز است» با فلانقدر ارتفاع…

آخر سر هم آزادی خرمشهر را تبریک گفت و توضیحات فارسی‌اش را با این شعر تمام کرد که:«گل‌ها جواب زمین‌اند به سلام آفتاب/نه زمستانی باش که بلرزانی/نه تابستانی که بسوزانی/ بهاری باش تا برویانی»!

خلاصه آدم جالبی بود. حیف که تنبلی کردم و از او عکس نگرفتم. (بعد از فرود آمده بود دم در و مسافران را بدرقه می‌کرد)

Advertisements

Written by علی گنجه ای

مه 24, 2008 در 4:10 ب.ظ.

8 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. در مورد ذغال هاي خوب كرمان چيزي نگفت ؟!!!

    به به هوس كردم….

    بيزي

    مه 24, 2008 at 4:59 ب.ظ.

  2. هومممم چه آدم باحالی ها؟! چه خوشم اومد ازش.
    در ضمن. سفر خوش گذشت؟ سوغاتی چی آوردید واسمون؟؟ 🙂


    سوغاتی که چه عرض کنم، بگو حتی یه خیابون کرمان رو به چشم دیده باشم!
    فکر کن پنجشنبه شب میرسیدیم فرودگاه، صاف میرفتیم مس سرچشمه، جمعه شب هم برمیگشتیم!
    خلاصه توی تاریکی رفتیم و توی تاریکی برگشتیم!

    پرنسس

    مه 25, 2008 at 10:04 ق.ظ.

  3. خدا بهش سلامتی بده. چقدر دوست داشتنی اند آدمهایی که به کارشون عشق می ورزند و عاشقونه با شغلشون زندگی می کنند. منم چند سال پیش عاشق شغلم بودم. ای خدا ! منو به شغلی که دوست دارم برگردون !

    سورملینا

    مه 25, 2008 at 10:42 ق.ظ.

  4. شانس آوردی مردمان زیبای کرمان را ندیدی و با رمال ها و کف بین ها مواجه نشدی آقای بیپ رو که یادت میاد با خانم بیپ

    مهران

    مه 25, 2008 at 12:32 ب.ظ.

  5. از حرف مهران اصلا خوشم نیامد. به نظر من مردم کرمان خیلی هم خوبن .خیلی بهتر از خیلی هایی که در شهر های دیگه دیدم.

    فاطمه

    مه 25, 2008 at 1:58 ب.ظ.

  6. سلام می دانی چی شد حتی مجاز هم نشده بودم خوب اینم روزگار ما دوباره از اول شروع کردم

    نجمه

    مه 26, 2008 at 11:36 ق.ظ.

  7. اما آخرش…عجب شعر قشنگی ..

  8. دمش گرم بابا! من كه به شخصه از پروازهاي داخلي خاطرات خوشي ندارم، اما شما حالش رو بردی! ؛)

    iVahid

    مه 29, 2008 at 9:33 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: